...

و اینک این منم

زنی تنها در آستانه از دست دادن همه چیز

بدون دلیل

چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٧ - فرني | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

معمولا از تولدهای خودم خاطره جالبی ندارم. خیلی کم پیش اومده که اتفاق بدی تولدم رو خراب نکنه. البته این مسئله فقط اختصاصی من نیست ولی دوست نداشتم برای تو هم این اتفاق بیفته. نگو که سه ساله خودم عاملشم. نمی دونم چرا فکرش ولم نمی کنه. اینکه من همیشه خواستم روزه خوبی برات باشه، چه تو بی پولیش چه حالا و هر بار بعدش فهمیدم که تو یه انتظار دیگه داشتی.می خواستی بری سر کار یا هر چیز دیگه.

شاید بهتر باشه دفعه دیگه به یه شام یا ناهار یه ساعته اکتفا کنیم تا تو اونجور که دوست داری از روزت لذت ببری و من انقدر احساس حماقت نکنم.

چهارشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٧ - فرني | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

الماتکو
این روزها مرتب اتفاقاتی می افته که در شرایط عادی هر کدومش یه تحول مهمه اما انقدر همه چیز فشرده شده و کار داریم که نمی تونم به این تغییرات و تاثیراتش تو زندگیمون فکر کنم. حالا می گن که باید از الماتکو بریم. اولین جایی که من شروع به کار کردم و این همه تجربه های جدید و خوب توش داشتم.دوستای خوب ورئیس خوب و خاطرات قشنگ. باید بریم.برای آینده، برای حقوق بهتر، پروژه بزرگتر و تجربه بیشتر. اما اصلا دوست ندارم اینجوری بشه. شاید یه روزی، یه روزی هم که خیلی دور نیست برای خودمون کار کنیم و اونوقت....
سه‌شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٧ - فرني | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

سال نو
خب یه سال جدید شروع شده و ما در حال حاضر در تعطیلات به سر می بریم.اول از همه سال نو مبارک.امیدوارم سال خوبی به دور از تورم، گشت ارشاد، تحریم، جنگ، احمدی نژاد و... باشه که البته خودم می دونم که نمی شه. بهتره دعا کنم امسال هم بتونیم شرایط رو تحمل کنیم!نمی دونم امروز چرا هوس کردم بنویسم چون مدتهاست که به اینجا سر نمی زنم ولی امروز از فرط بیکاری تو شرکت دارم می نویسم.میدئنم که بعد از عید انقدر سرک شلوغ خواهد بود که امکان نداره تا مدتها اینورا پیدام بشه.تو این مدت کلی اتفاق افتاده و البته دغدغه ها و آرزوهای منم کلی عوض شده. کدوم رو بنویسم؟ اینکه ما قبل از عید اولین کارمونو گرفتیم؟ اینکه من چند جا همزمان کار می کنم؟ اینکه دغدغه اصلیم در حال حاضرپس انداز برای خونه خریدنه؟اینکه نگران آینده برادرمم؟دلم می خواد برای یک هفته هم شده زمین رو ترک کنم و برم جایی که آینده، پول، خانواده، ازدواج و...هیچکدوم معنی نداشته باشه. می خوام کمی در لحظه زندگی کنم. می خوام از لحظاتم لذت ببرم. یعنی می شه؟

 

یکشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٧ - فرني | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

و باز هم...

مدتهاست که نوشتم.حتی مطمئن نبودم که دوباره بنویسم.

انقدر تو این مدت اتفاقات مختلف افتاده که نمی دونم از کجا بنویسم.از تموم شدن درسم؟ شروع به کارم به عنوان کارشناس ابزار دقیق؟ارزیاب محیط زیست؟ یا از اوضاع افتضاح ایران که نمی دونم داریم به کجا می ریم. به جایی رسیدیم که می گیم کاش فقط تحریم شیم. اونم چه تحریمی؟ تحریم آموزشی که معینش سقوط هرچه بیشتر سطح دانشگاه ها و محروم شدن ما از رفتن به سرزمین موعود دانشجویان ایرانیه. از وضع گاز که همه خبر دارن. برق که رسما هر روز قطع می شه و تازه دارن برای گازوئیل هم سهمیه بندی می ذارن. رایحه خوش خدمت رو در همه جا میشه حس کرد، نه؟

دو روز پیش مستاجرهای ما در شمال مشعل موتور خونه رو ععوض کردن و گازوئیل سوزش کردن اما مشکل اینجاست که گازوئیل هم نیست! اونم کجا؟ تو ایران. دارنه دومین مخازن گتزی دنیا.می دونید چرا؟ چون گازو نمیشه آورد سر سفره ها چون مثل نفت مایع نیست!برنامه ریزی لحظه ای دولت رو حال می کنید؟

واقعا چند سال بود که هوا انقدر سرد نشده بود؟انگار خدا هم با این دولت لج افتاده. چ.ن هیچی مثل این اوج برنامه ریزی رو نشون نمی داد. شاید مردم تحریم رو تحمل کنند، تورم تک رقمی!!!! رو تحمل کنند، تحمیق رو تحمل کنن. اما سرما و بی غذای و بی حمامی فراموش  نمیشه، گشت ارشاد فراموش نمی شه. اگه تا انتخابات هم تو این کشور اتفاقی نیفته، مردم حتما تو انتخابات یه حال اساسی به این مملکت می دن که اگه ندن یعنی واقعا ....

 

فکر کنم این روزا روح  شاه سلطان حسین تو دلش قند آب می شه که یکی پیدا شده آبروی ریختش رو پس از سالها بهش برگردونه....

دوشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٦ - فرني | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

دیروز برای کاری رفته بودم طرفای پارک شهر.اولین بار پارسال زمستون بود که رفتم اونجا.یه سری وسیله ورزشی اونجا بود که خاطرات خوب یازش داشتم.عجیب هوس کردم برم تو پارک.هوا گرم بود و جلوی شورای شهر تجمع بود.نمی دونم چرا ولی به هر حال شلوغ بود.

کمی تو پارک گشتم و به قبل فکر کردم.به روزایی که می یومدم اینجا.به اینکه قرار بود بعد از کنکور ارشد بریم اونجا ورزش و...

روز خوبی بود اگه خراب نمی شد

چهارشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٦ - فرني | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

یعنی این همه وقته من ننوشتم؟

جالب اینجاست که رسمت هیچ غلطی هم نکردم!باید کم کم یه تکونی به خودم بدم...

شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦ - فرني | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

بالاخره تمام شد.دیروز با امیر حرف زدم.سه شنبه یا چارشنبه میاد.انقدر طولانی شده که خودمم دیگه باورم نمی شه. یه وقتایی فکر می کردم که هیچوقت تموم نمی شه. امیدوارم دیگه هیچوقت انقدر از هم دور نشیم

اما قسمت ناجور قضیه اینجاست که نتایج کنکورم آخر هفته می یاد و کمی اظطراب دارم. جالبه که باسه خودم ککم نمی گزید!

یکشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٦ - فرني | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 
دیشب به یک مهمونی دعوت شده بودم.توی جمع غریبه بودم.همه دوستای دانشگاه بودن و من بار اول بود تو جمعشون قرار می گرفتم. راستش هیچ سنخیتی هم با هاشون نداشتم. همشون بطور مشخص بچه مایه دارهای تحصیل کرده ای بودن که توی همین تهران ولی تو یه دنیای دیگه زندگی می کردن. همه چی خیلی عالی بود، غذای خوب، بزن برقص، آدم های شیک و پیک که را به راه همدیگه رو می بوسیدن!و...اما من دلم تو اون لحظه برای دوستام با همه سادگی و معمولی بودنش تنگ شد.من مال اون جمع نبودم
یکشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٦ - فرني | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

چند روز قبل دقیقا روبروی خونمون دو تا دخترو گرفتن.ما از خونمون می تونستیم کاملا ببینیم.تو این مدت سعی کردم اون صحنه ها رو فراموش کنم.ولی مگه می شه؟

هنوط صدای التماس ها و جیغ های دختره تو گوشمه.تازه مشکل حجابم نداشت.تنها گناهش این بود که دامن تنش بود.دامن بلند با جوراب!

تا چند ساعت تن هممون می لرزید.چند نفر سعی کردن دخالت کنن ولی بلافاصله دستگیر شدن.یکی سعی کرد با موبایل فیلم بگیره ولی اول خوب زدنش بعد دستگیرش کردن.دخترهارو هم بردن تو اتوبوس زدن که کسی نبینه.فقط صداشون می اومد ولی همونم وحشتناک بود.

نمی دونم کی این صحنه ها رو فراموش می کنم

پنجشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٦ - فرني | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

نويسندگان

لينک دوستان

آنها كه دوست دارند

عناوين اخبار امروز

لوگو دونی
وبلاگ
تودی لینک
وبلاگ فارسی